امروز از شمال دعوتم کردن واسه مربی گری... پول خوبی هم میدن... ولی دلم با همه ی وجود میخواست برگردم تابستونو شهر خودم باشم واسه همون از خیر 3 تومن گذشتم. ذله دیگه چی کار میشه کرد... این هفته هم 3 روز میرم حالو هوایی عوض کنم
دیروز با امین و شهین زن عمو رفتیم بیرون شامم کله پاچه زدیم ... نشستیم سینمای باغ فردوس نارنجی پوشو دیدیم منم که الله اکبر جو زده ی جو! کتاب فنک شوی خریدم کلی هم بهم خندیدن بابتش...
میدونی... تازه یاد گرفتم چجوری تو حال خودم زندگی کنم . مثل این میمونه دستاورد و نتیجه ی هر لحظه از زندگی رو باید همون لحظه تجربه کرد. یعنی هرچی یاد گرفتی بهتره همون لحظه یه جوری ازش استفاده کنی
شنبه امتحان دارم الان دقیقا استادو مثل یه جلاد میتونم تصور کنم و اینکه هیچ وقت دیگه مثل این موقع اینقدر ازش بدم نیومده. یک کلمه هم نمیفهمم درسشو! با توجه به این که یک جلسه هم سر کلاسش غیبت نکردم ! و باور کن سر کلاسش هم نه ایپاد گوشم بوده نه بافتنی دستم... رسما همه ی 2 ساعت هارو تو حلق استاد بودم
دلتنگتم ... همش مینویسم به این کلمه نرسم ولی نمیشه به خدا... خیلی دلتنگتم مثل همون موقع هایی که مینشستم جلو پنجره منتظرت میموندم تا بیایی.... چه روزایی بود پیر شدیم سعید ... منم پیر شدم تو هم پیر شدی... نه من به دلتنگی هام اهمیت میدم نه تو... دلم واسه بغلت تنگ شده یادش بخیر اولین باری که... چقدر خجالت ترکوندیم... ولی بعدش شدم برات عادت... منی که ارزوی دیدنمو میکشن برای تو مشق شب بودم... خیلی دوس دارم دوباره عاشق شم طعم تو از دلمو تنم بره... خیلی دوس دارم دوباره قهقهه بزنم با همه ی وجودم ...
سخته... سختههههههههههههههههههههههههههههههههه .... همش به تو فک کردن سخته... سختهههههه به خدا سخته
من خیلی دلتنگتم سعید
سلام...
دیر اومدم میدونم ، اینجا رو ساخته بودم که بنویسم و بمونه ولی یکمی تنبلی کردم راستش...
الان همه چی ارومه البته این ارامش بعد یه طوفان خیلی بزرگی اومده که خستم کرد ولی نتونست از پا درم بیاره
اردیبهشت تهران فوق العاده است برای ادمای تنها و تک رویی مثل من...
جو دانشگاه خوب نیست ، ریاست عوض شده همش فشار میارن بهمون ، خود منو کمیته ی انضباطی 2 بار کتبا دعوت کرده
بنده هم که خیر سرم تازه از وزرا (جایی که ماشینای گشت دخترا رو میگیرن میبرن اونجا،دلیلشم که خودتون میدونید ولی خدا شاهده منو الکی گرفتن ماشینشون پر شه،بردنم دیدن بی خود گرفتن بی سرو صدا از در پشتیش ولم کردن اومدم بیرون،یه چشمم هم به خاطر اسپری فلفل داغووونه
که عینکیم هم کرد) اومدم
یه پرونده ی کاملا مناسب و جذاب واسه خواهران و برادران اسلامی مشغول به کار در فرهنگ و ارشاد اسلامی دارم....... هو هوووووووووووووووووو...
استاد موسیقیم دیروز چیز بزرگی یادم داد... اینکه با همه گرم نگیرم... ادم گاهی نخواسته بعضی ها رو وابسته ی خودش میکنه که این بزرگترین گناهه زندگیه همون ادم میتوونه باشه...
میونم با همه به هم خورده... سعید هم الان مکه رفته.از اونجا اس ام اس داد برات دعا کردم و نماز خوندم منم گفتم اکه به خاطر اینکه ببخشمت ازم یاد کردی این کارو نکن من بخشیدمت برو به سلامت... بعدش هم تموم... ای زار زدمو گریه کردم که نگو اون همه ی زندگیه من بود... این همه سال با هم بودیمو حالا هم تو این روزایی که به هم تحتیاج داریم همه چی تموم شد. دلتنگشم ولی عیبی نداره این هم میگذره
فعلا برم برا خودم شام درست کنم ... من خدای غذاهای الکی هستم... یعنی یه نیمرو رو میتونم به بهترین شکل خوشمزه کنم 
زندگی دانشجویی اینه دیگه... فعلا
سلام...
فردا برمیگردم تهران. اینجا هوا هنوز برف داره... عجب هوایی... عاشقشم.
دلم واسه مهشیدو مهنازو سارا و فائزه... واسه فاطیما و سمیرا حتی برای نگهبان در ورودیمون همون خانم چاق رو میگم... خیلی تنگ شده
برا بچه ها جوراب خریدم.دیروز باشگاه نرفتم سفارش اسکیت هم دارم تازه.تهران رسیدم باید زودی برم بخرم بزارمش تو ماشین بابا. سختمه خودم بیارم
من لیلی 20 سالمه دانشجو هستم... پدر و مادرم معلمن.
من توی یه خانواده ی کاملا متوسط زندگی میکنم که خواهر خانم بازیگوشی هم هستم.
شوهر نرگس،خواهرمو میگم یه ادم فوق العاده ارومو مهربونه... با هم خیلی رفیقیم. خیلی به گردنم حق داره.همیشه دوس دارم دانشجوی اون باشم. ولی قسمت نشده
تقریبا میشه گفت من ادمیم که مکان زندگیم مشخص نبوده... تو هیچ برهه ای از زندگیم... همیشه همه جا هستم. از یک جا بودن هم متنفرم!
اقای پدر رو خیلی دوست دارم! یکی از قشنگترین خاطره های زندگیم اینه که سوار بابا میشدم!به عبارتی بچه که بودم اسبم میشد و من عاشق این بودم! هنوزم پدر اصرار داره که همیشه سوارش میشم!خب این عمل حتما نباید فیزیکی باشه که 
داشتم میگفتم، من از 6 سالگی ورزش کردم!تقریبا میشه گفت همه فن حریف!ولی اسکی... اسکیت، شنا و فوتبال اونایین که من باحاشون بیشتر حال میکنم... البته سوارکاری هم هست ولی خب اون که ورزش نیست،هست؟
دوست زیاد دارم... دوست خوب رو میگما!
یکی از نقاط قوت زندگیم بودن محمده!برادرم محمد برای من یه چیزی مثل پت برای مته! 
دبیرستان که بودم میشه گفت از شرورات تاریخ اون دوره به حساب میومدم!خدا لعنت کنه دوستای ناباب رو
ولی انصافا تو درس خوندن کم نذاشتیم... نه من و نه همین دوستان ناباب!
راستش همیشه همه دوسم دارن و این از خوبیه این ادمهاست.
همیشه تنها بودمو همیشه هم تجربه های زیادو باور نکردنی داشتم! بیشتر از سنم! خیلی زیاد... ولی سخت... خب زندگیه دیگه!
زندگیه ادمها پر تر از این حرفهاست که بشه برای هر کسی خلاصه در اورد، من خلاصه نمیگم... دوست دارم با من باشی... یه زندگیه به قلم اومده رو بخونی و اشتباهای منو تکرار نکنی تا برای من یه لبخند خوب بمونی!تا هر وقت مینویسم باور کنم دختر باکره ای هست که عاشق نشده و اشتباهی نکرده!تحقیر نشده و میخواد دوست من باشه تا یادش بدم زندگی همیِِشه چیزیرو که باشی نشونت میده چیزی رو که داری ازت میگیره... وچیزیکه میخوایی بهت نمیده... ولی یادت میده چجوری خودت باشی!
تا بعد
سلام
هنوز تو فرجه ی امتحانامم به امید خدا به هر صورتی که شده زور میزنم درس بخونم حتی نیم ساعت هم برام خوبه تو این وضعیت... هوای اینجا خیلی سرده! سر صبحی پنجره ی اتاقو کامل باز کردم حال عجیبی بهم داد
دیشب بچه ها همه بهم اس ام اس دادن که دلتنگمن... دیدم انصافن دوسشون دارم . چون منم دلتنگشون بودم! بابا برام جوراب خرید 2 تا.
هنوز دل ندارم از خونه برم بیرون بیتا رو هنوز ندیدم... زنگ زده بود حرف خیلی قشنگی زد... انکه تو زندگی هر اتفاقی مثل یه مو میمونه بکنیش یکی کلفتتر جاش در میاد... به خودت سخت نگیر
راس میگه یه جورایی!
دوس دارم خیلی بنویسم ولی مامان صدام میکنه برم ناهار بخورم.
چیزای زیادی برای بت کردن دارم.میامو همه رو مینویسم.فعلا
یادداشت 8 ...
الان خیلی وقته رفتی... دیگه نبودنت رو باور کردم سعید!
یاد تو تو همه جای زندگیم میمونه... من عاشقت بودم... عاشق بودن با تو... عاشق همه ی لحظه هایی که با هم گذشتیم...
ولی از یک چیز تو میترسیدم... اینکه سعید میترسه... و سعید میره... این اونقدر عذابم میداد که کناری بکشم به تو بگم اروم تر دوسم داشته باش... اونقدر درمونده میشدم که به نبودنم فک میکردم... که یک بار دیگه نباشم...
سعید تو ترسیدی ... تو رفتی... تو اسون از دلت بردی! یا من نبودم یا تو دل نداشتی،یا زندگی همینه...
امروز که به اینجا برگشتم با تمام وجودم محکم رفتم باشگاه،خواهرت نگار هم خیلی محکم اومد،و ما خیلی راحت سلام و احوالپرسی کردیم... نه لیلی به روی خودش اورد نه نگار...
من شکستم... بعد از همه ی حرفهایی که هر دو تامونو شیکوند
خدا وکیلی تف به این همه بی معرفتی
کاش نگار هیچ وقت بین ما نبود ، کاش ما وجود نداشتیم تو جدا برای خودت بودی من هم جدا مال خودم
سعید دلم واسه میگ میگ گفتنامون تنگ شده... واسه جان گفتنامون... واسه بوس کردنامون... تو شکلک بشی من بخندم ، من موهامو تاب بدم تو دستت اروم بیاد روشون...
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...
دردم میاد از این همه جای خالی
من چی کار کنم؟ اخرین خاطره هامون که درد داره... هر کدوم واسه خودمون فکر کردیم ، من تو رو سیاه کردم تو منو ، ولی کاش برای هم حرف میزدیم،نشد دیگه...
نمیدونم چرا ... خدا خواست...
به این فک میکنم 10 سال دیگه قراره چی بشه... دوس دارم عروسیتو ببینم... سختیش به اینه میدونم قراره واسه عروست چه کارا کنی... سخته ولی ایشالا خوشبخت بشی ... ارزومه... منم میرم دنبال درسم. باید دکتر بشم بعدش خیلی کارا بکنم...
سعید برات مینویسم اینجا... گاهی مینویسم از زندگیم... از خلا ی که تو یادگار گذاشتی...
دلم واسه تهران تنگ شده الان، نگران 3 تارم هم هستم، همونجوری گذاشتم تو خوابگاه اومدم... حتما سالم میمونه،حتما!
این ترم تموم شد. فرجه باید جون بکنم،باید!
راستی شب یلدای بلندی داشتم،همه بودن... همه خسته... خوردیم خوندیم رقصیدیم خندیدیم گریه هم کردیم... فال من هم خیلی خوب بود... حافظ هم رسما سیاه کرد مارو!
از فردا باید درس بخونم . از فردا دوباره باید زندگی کنم...
سعید... نمیبخشمت!
امروز یادداشت 7 رو مینویسم... امروز خیلی سردمه...
کجایی تو,اینجا که نیستم به فکر اینجا بودنمی... اینجا که هستم نبودنت بیشتر از هر کجای دیگه است...
من همیشه سیاهپوش محرم میشم... قولی که دادم یادم نمیره... ولی خداوکیلیچه زود گذشتا...
پارسال این موقع 10 روز بود که تو دیگه نبودی... بعد از 10 سال که بچه بودیمو بعد لز مدتی که غرق هم بودیم تو تصمیم گرفتی بری...
واسه من خیلی سخت بود,که با همه چی کنار اومدم...
من دیگه لیلی سابق نبودم! اعتماد به نفسم ناپدید شد.دیگه هیچ حسی برام نمونده بود,حتی تو اینه هم نگاه نمیکردم تا خودم پیش خودم خراب نشم... هی... باورت میشه!
خیلی گذشت تا ثابت شد من بهترین بودم... خیلی هم گذشت... اونقدری که خراب شدی, پیش همه ی داشته هام
ای خدا ای خدا ای خدا... می مردم این روزتو نمیدیدم,نمیدیدم چی به سرت اومد
بر گرد نگاهم کن نه به خیال من... برگرد نگاهم کن یاد بگیری که میشه نداشتن رو تجربه کرد... ولی دل کندن مال خودت... من هم مهره ی اصلی این بازی بودم ولی کنار کشیدم چون دلم دیگه نبود...
بابایی هم که پاش درد میکنه,نمیتونه پشت فرمون بشینه من شدم راننده شخصیش! انصافا داری لوس میکنی خودتو بابا... من که میدونم اونروز فقط به خاطر اینکه نذاری برم اسکی الکی افتادی رو پله ها که من نرمو بمونم ببرمت دکتر... بابا خیلی بی انصافی من فقط چند روز اینجام
بیتا هم که درد عجیبی داره! خاک بر سر اعتمادی که به رضا کردی
خاک بر سرت ... که ناراحتی از دست خودت, خوشبخت اون نیست که مشکل نداره اونیه که با مشکلاش مشکل نداره! ادم باش
مامان من صرفه جویی میکنم دیگه چقد میگی... فهمیدم... چشم...
سعید؟ با توام... برو دیگه... می خوام تنها بمونم , بمیرم... برو دیگه! میری مکه به خدا چیزی نگو... یاد من هم نباش, سعید؟ فقط برو... تو هم باختی منم باختم... برو دیگه همه چی سکوته... سعید؟ فقط یه چیز... دلم واست تنگ میشه...
و اما تو پینوکیو... چوبی بمان... ارزویت را بکش... ادمها همه سنگیند... دنیای ما قشنگ نیست!
ابی باش مثل اسمان!
تا عمری به هوای تو سر به هوا باشم...
نظرات ()